نرجس خاتون
![]() بشر بن سلیمانِ برده فروش از شیعیان و دوستداران اهل بیت بود. او می گوید: خادم امام هادی علیه السلام نزد من آمد و گفت: امام هادی علیه السلام تو را به سوی خود فراخوانده است. من هم به خدمت حضرت رسیدم. وقتی نزد او نشستم: فرمود: ای بشر! تو از فرزندان انصار هستی و محبّت به اهل بیت همواره در دل شما، نسل پس از نسل بوده است، و مورد اعتماد ما هستید. من می خواهم تو را با آگاهی بر سرّ خود به فضیلتی برسانم كه در موالات ما بر همه ی شیعیان سبقت گیری. و آن خرید یك كنیز است. آن گاه نامه ای با خط رومی به شكل زیبایی نوشت و آن را مهر كرد و كیسه ی پولی كه در آن 220 دینار بود را به من داد و فرمود: به بغداد برو و در فلان تاریخ پس از بلند شدن آفتاب بر روی پل فرات حاضر شو. وقتی كشتی های اسرا در كنار تو پهلو گرفتند و اسیران را در آنها مشاهده كردی، وكلای بنی عباس و جوانان عرب برای خرید آنها حاضر می شوند. در این هنگام شخصی به نام عمربن یزید برده فروش را زیر نظر گیر كه اسیری را با ویژگی هایی از جمله این كه دو لباس حریر پوشیده، و خود را از معرض فروش و دست رساندن مشتریان به او حفظ می كند، به خریداران عرضه می كند. در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو كه برای تو نامه ای لطیف به خط یكی از بزرگان دارم كه به خط رومی نوشته است، و كرم و وفاء و شرافت و سخاوت خود را در آن بیان كرده است. آن را به كنیز بده تا اخلاق صاحب نامه را بداند. اگر به او مایل شد و راضی گردید من وكیل او هستم تا كنیز را خریداری كنم. بشربن سلیمان گوید: آنچه را امام هادی علیه السلام فرمود: اطاعت كردم. وقتی چشم آن كنیز به نامه افتاد گریه ی شدیدی كرد و به عمر بن یزید برده فروش گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و قسم غلیظ یاد كرد كه اگر از فروش او به صاحب نامه خودداری كند، خود را هلاك خواهد كرد. من هم با برده فروش صحبت كردم و كنیز را به پولی كه امام علیه السلام داده بود خریداری كردم و با او كه بسیار شاد و خوشحال بود به مكانی كه در بغداد آن را اجاره كرده بودم آمدیم. در آن هنگام با بی قراری نامه ی امام علیه السلام را از جیب خود بیرون می آورد و می بوسید و بر دیدگان خود می گذارد.
![]() من از روی تعجّب به او گفتم نامه ی كسی را می بوسی كه او را نمی شناسی؟ گفت: من ملیكه، دختر «یشوعا» پسر قیصر روم هستم، و مادرم از فرزندان «شمعون» وصی عیسی علیه السلام است. بگذار داستان عجیب خود را به تو بگویم. جدم قیصر روم خواست مرا كه سیزده سال داشتم به عقد فرزند برادرش درآورد. سیصد نفر از راهبان و قسّیسین نصارا از دودمان حواریین مسیح علیه السلام و هفتصد نفر از بزرگان و جمعی از امرا و فرماندهان لشكر و بزرگان عشایر و قبایل را جمع كرد. آن گاه تختی بیاراست، و انواع جواهرات را بر روی چهل پایه نصب كرد. وقتی پسر برادرش را بر آن نشاند، و صلیب ها را بیرون آورد و اسقف ها جلوی او قرار گرفتند، و انجیل ها را گشودند، ناگهان صلیب ها از بالا بر زمین افتاد و پایه های تخت در هم شكست. پسرعمویم با حالت بی هوشی از بالای تخت بر روی زمین افتاد و رنگ چهره ی اسقف ها تغییر كرد و اعضای بدن آنها لرزید. بزرگ اسقف ها كه این حوادث را مشاهده كرد، خطاب به جدّم گفت: ای پادشاه ما را از مشاهده ی این كارهای منحوس كه دلالت بر زوال دین مسیح دارد معاف بدار. جدّم نیز این اوضاع را به فال بد گرفت و به اسقف ها دستور داد ستون ها را دوباره برافراشته سازید، و صلیب ها را بالا برید، و پسر بدبخت برادرم را حاضر كنید تا این دختر را به عقد او درآورم. تا با این وصلت نحوست آن بر طرف شود. وقتی به دستور او عمل كردند، حوادث نخست تكرار شد و مردم پراكنده شدند و جدّم قیصر با غم و اندوه نزد خانواده ی خود رفت و پرده ها افتاد. شب در خواب دیدم مسیح علیه السلام و وصی او شمعون و گروهی از حواریین در قصر جدّم گرد آمده اند و منبری از نور نصب كرده اند كه نور از آن می درخشید. در این هنگام محمد صلی الله علیه وآله و وصی او و عده ای از فرزندانش وارد شدند. حضرت عیسی به استقبال رفت و با محمد معانقه كرد. محمد صلی الله علیه وآله به او فرمود: من نزد تو آمده ام تا دختر وصی تو شمعون را برای فرزندم خواستگاری كنم و در این هنگام به امام حسن عسگری علیه السلام اشاره كرد. مسیح علیه السلام نگاهی به شمعون كرد و گفت: شرافت به تو روی آورده است پس خود را به آل محمد متصل گردان. شمعون گفت: پذیرفتم. آن گاه محمد صلی الله علیه وآله بالای منبر رفت و خطبه ای خواند و مرا به عقد فرزندش در آورد و مسیح علیه السلام و فرزندان محمد و عده ای از حواریین گواهی دادند. وقتی از خواب برخاستم، از ترس كه به جان خود داشتم، خوابم را برای پدر و جدّم بیان نكردم، و همواره آن را از آنها می پوشاندم. پس از آن خواب چنان شیفته ی امام حسن عسگری علیه السلام شدم كه از غذا افتادم و ضعیف و سخت بیمار شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:37  توسط طغیانگر مذهبی
|
|
|